خاطره ای از سردار شهیدحسین شیرزاددر عملیات والفجر۸

خاطره ای که خود ایشان قبل از شهادت برای برادر رزمنده شان علی بنده شیرزاد نقل کرده اند

 

 

بعد از پیروزی در شب اول عملیات،در فردای آنشب در جریان پاتک سنگین دشمن که بچه های تیپ با
رشادت آنرا دفع کردند،گروهانی را در جهت تعقیب دشمن در اختیارم گذاشتند .
دشمن را از میان نخلستانها بیرون راندیم و به تعقیب ادامه دادیم تا دشمن را در پشت جاده ای خاکی زمین
گیر کردیم.
دیگر توانی برایمان باقی نمانده بود که صدای الله واکبری که از میان نفس نفس های بچه ها بلند
میشد،نیروی تازه ای به ما میداد.
چون بین ما و دشمن فقط یک جاده خاکی کوچک فاصله بود ،دشمن دائماً به سمت ما نارنجک های
دستی پرتاب میکرد مجبوراً همه ی ما بر روی زمین دراز کشیده بودیم.تعدادی از بچه ها مجروح و
تعدادی شهید شده بودند و بخاطر اینکه مسیر طولانی را پاکسازی کرده بودیم مهمات اندکی برایمان باقی
مانده بود.
یک تیربارچی از بچه های تیپ جواب آتش دشمن را میداد و دشمن را که سعی در بالا آمدن از جاده را
داشت نقش بر زمین میکرد.
دیگر نارنجکی باقی نمانده بود،تنها اندکی فشنگ در خشاب ها باقی مانده بود،در عین حال تعداد
مجروحین و شهدا بالا رفته بود و بیسیم چی در حالی که مجروح شده بود خبرداد دشمن یکی از گروه ها
را در جناح چپ شکست داده و در حال دور زدن ما از همان جناح میباشد.
۲ خاطره ای از سردار رشید ودلاور اسلام شهید حسین شیرزاد
در همان حال دستور عقب نشینی موضع اصلی و پاک سازی نیرو های دشمن داده شد؛دشمن آنطرف
جاده تا حدودی از ماجرا خبردار شده بود،تیر بار را گرفتم و به سردسته ها گفتم :بچه ها مجروحین و
شهدا را با خود به عقب بکشید،دشمن میخواهد از جاده بالا بیاید .
کلاشینکفم را به دوش انداختم؛دشمن خود را به جاده رسانده بود من با تیربار خود را به روی جاده
کشاندم و با رگباری افراد روی جاده را بر زمین ریختم. این نه رگبار گلوله بود و نه چیز دیگری بلکه به
یقین قدرت لا یذال خداوندی بود که آن همه دشمن را به یکباره نقش بر زمین کردم .
ناگهان صدای رگبار گرینف از پشت سرم به گوشم رسید به یک باره سوزشی در پای راستم احساس
کردم.همان دشمنی بود که مارا دور زده بود . در همان حال درد خوشحال بودم که توانستم مانع دشمن
شوم تا بچه های تیپ به همراه شهدا و مجروحین عقب نشینی کنند.به ناچار مجبور شدم خود را با همه
مشقت ها ،بارش گلوله و خمپاره به نخلستان بکشانم و پناه بگیرم ،هراز چندگاهی تک تیری به دشمن
که در حال تعقیب من بود شلیک میکردم و پشت نخل ها مخفی میشدم ؛ سرانجام گلوله هایم ته کشید .
از پشت هر نخلی که بیرون میجستم آتش گلوله های دشمن به سمتم سرازیر میشد.در ان لحظات فقط
متوکل به خدا و ائمه اطهار شده بودم که ناگهان در یکی از ابراه های نخلستان افتادم ،دشمن متوجه نشد
داشتم اشهدم را میخواندم که ناگهان یکی از عراقی هارا دیدم در حالیکه زانو زده بود و بر لبه ابراه نشسته
بود من هم به دیواره داخلی ابراه خشک تکیه زده بودم ولی او مرا ندید .
متعجبم چطور او مرا ندید کم کم فهمیدم تنها آیه: وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من
خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لا یبصرون بوده که مرا از دید دشمن حفظ کرده بود
اما تا تکان خوردم دیدم یک نظامی اسحله به دست در حالی که اسلحه اش را به سمت من گرفته بالای
سرم ایستاده بلافاصله متوکل به خدا شدم و همه چیز را به او سپردم.در یک ان اسلحه اش را گرفتم و او را
به طرف خود کشیدم او با سر به ابراه سقوط کرد من خشابش را روی اسلحه ام سوار کردم وماشه را
۳ خاطره ای از سردار رشید ودلاور اسلام شهید حسین شیرزاد
کشیدم و با تک تیری او را به هلاکت رساندم.درحالی که خون زیادی از من رفته بود در همان حال
دشمن در حال پاکسازی نخلستان بود ولی از این منطقه دور شده بود.به طرف خاکریز خودی به تور
زیگ زاک حرکت کردم تا مبادا دشمن متوجه شود ولی در نزدیکی های خاکریز متوجه من شدند و از
انطرف هم بچه های خودی پشت موضع اصلی انهارا به اتش بستند و من هم با همان خشابی که داشتم انها
را به رگبار گرفتم.
هیچکس امید نداشت من زنده باشم.وقتی به پشت خاکریز رفتم همه به من میگفتند حسین چگونه از میان
حلقه محاصره با پای زخمی و مهمات اندک خود را به اینجا رسانیدی؟گفتم من خود نیامدم مرا
آفریدگارم آورد و تا مصلحتش چه باشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *