خاطره ای از سردار شهید حسین شیرزاد به نقل از آقای مجتبی کریمی

آقای کریمی نقل میکند:در زمان جنگ تحمیلی پدرم یک بقالی داشت .پدرم میگفت وقتی که شهید از جبهه برای مرخصی باز میگشت به دکان من می آمد تا خرید کند. که او همیشه باخود بقچه ای داشت و من هربار از او میپرسیدم که این این بقچه برای چیست او میگفت میروم نان بگیرم .پدرم خیلی کنجکاو شده بودازقضا یکروز این بقچه افتاد و باز شد و دیدم که کلتش درون بقچه است به او گفتم چرا کلت را به کمرت نمیبندی جای او انجاست.ایشاان به من گفتند که اگر این کار رابکنم خودم هم در آتش تکبر میسوزم و خیلی چیزها عوض میشود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *