خاطره ای به نقل از هم رزم شهید آقای علی اکبر رئیسی

یکی از روزهای زمستان سال ۱۳۵۷ عوضعلی (سردارشهید مصطفی رفیعی)به خانه ی ما آمده بود، با برادرم ویکی دونفر دیگر ،صحبت از حسین می کردند . با اینکه من با علی ،برادرحسین دوست بودم وخیلی به خانه شان رفت و آمد داشتم ،اما تا حالا حسین را ندیده بودم.

می گفتند در آبادان زندگی می کند ودر یکی از دبیرستان های آنجا درس می خواند. وقتی از صحبت هایشان این را شنیدم ،با خودم گفتم: آدم مهمیه که تو آبادان درس می خونه، اون اَم تو دبیرستان.
آن روزها تو طاقونک خیلی کم پیش می آد کسی بیشتر از ابتدایی درس خونده باشه!
وقتی توی ذهنم فکرمی کردم حسین در آبادان درس می خواند،او را مثل دکتریا مهندس ها تصورمی کردم.به خصوص وقتی یاد صحبت های پدر و مادرم می افتادم که چند سال در آبادان زندگی کرده بودند.
توی صحبت هایشان قرار گذاشتند با هم بروند خانه حسین تا هم اورا ببینند،هم از وضعیت انقلاب در آبادان وخوزستان خبر دار شوند.
وقتی راه افتادند،من هم سرم را انداختم پایین و دنبالشان رفتم.
خداخدا می کردم برادرم قاسم،مانع رفتنم نشود. با اینکه آن روزها اگر روزی دو سه بار علی  را نمی دیدم شب نمی شد،اما اشتیاق دیدن حسین ،خیلی بیشتر از علاقه ای بود که به علی داشتم.
وقتی توی اطاق کوچکی که حسین در آن بود قرار گرفتیم،زیر چشمی نگاهی به او انداختم.جوانی با موهای شانه کرده و روغن زده .
سبیل های براق و روغن زده اش، صورت لاغر او را جذاب تر کرده بود. حسین هم مثل برادرم قاسم وچند نفر از جوانان طاقانک که توانسته بودند از روستا بروند ودر شهرهای دیگر کارکنند یا درس بخوانند،موهای شانه کشیده و مرتب داشت.
این مشخصه آنها را از جوانان دیگر روستا که تابستان ها موهایشان را از ته می زدند و زمستان ها موهای بلند و شانه نکرده و ژولیده ای داشتند،متمایز می کرد.
یکی از آنهایی که به دیدن حسین آمده بود، گفت: قضیه سینما رکس آبادان رو از رادیو شنیدیم،می گن بیشتر از سیصد نفر کشته شدن،درسته!؟
حسین گفت: شاید اَم بیشتر،اما شاه با این جنایت ها داره گور خودش رو می کنه،چیزی به سقوط نظام دیکتاتوری نمونده. ببینم اوضاع اینجا چطوره،مثل اینکه خیلی از کشور عقبه!
یادم نیست کدام یک از مهمانها بود،آهی کشید و گفت: ما اینجا در اقلیت هستیم،همه جای کشور چماق دارا ومامورای رژیم از دست مردم فراری اَن،اون وَخ ما اینجا از دست چماقدارا فراری هستیم!
حسین خندید و گفت: باید اَم اینطوری باشه،استانی که هیچ ارتباطی با دنیای خارج از خودش نداره،بهتر از این نمی شه،اما نباید نا امید شد.ما وظیفه داریم مردم رو آگاه کنیم!
عوضعلی گفت: من با حسین موافقم؛ در طاقانک ضد انقلاب نداریم، یعنی تو عامه ی مردم کسی نیست که با راه امام و راه ائمه مخالف باشه،اگه مخالفتی اَم می بینین،به خاطر اینه که مردم رو نا آگاه نگه داشتن. این  مسئولیت ما را بیشتر می کنه!
کسی که سر صحبت را باز کرده بود ادامه داد: ای آقا دلتون خوشه، من می گم ما اقلیتیم، اون وَخ شما از آگاه کردن مردم حرف می زنین!
حسین گفت: توی تاریخ همیشه اینطوری بوده، اولِ هر نهضتی طرفدارای حق در اقلیت بودن،اما پای اعتقادشون وایستادن تا به پیروزی رسیدن،اگه اکثریت و اقلیت ملاک بود که امام حسین(ع)روز عاشورا باید تسلیم یزید می شد؛ نه ما عده مون کمتر از یارای امام حسینه،نه ساواکی ها* عده شون از لشکر یزید بیشتره. تعدادی از مردم هم که می بینین چماق به دست گرفتن از نا آگاهیه!
وقتی حسین را نگاه می کردم ،آرامش عجیبی پیدا می کردم.
آن روزدیگر از فکر این که مجبورباشم از خونه بیرون بیایم وچند نفر از چماقدارها جلویم را بگیرند و بخواهند به امام توهین کنم ،نمی ترسیدم.
حسین داشت صحبت می کرد و من به عکس بزرگی از امام خمینی که به درختی تکیه داده بود و می خندید،نگاه می کردم.

اسفند ۱۳۶۵ عملیات کربلای ۵ آن شب ساعت دو تا چهار نوبت نگهبانی من با اسداله رفیعی بود. یک ساعتی می شد در یکی از سنگر های کمین بودیم.
تانک های دشمن در گله های ده بیست تایی ویراژ می دادند و آرایش های مختلف می گرفتند. از بس هی این طرف آن طرف می رفتند و با نورافکن های روشن شان مانور می دادند،خسته شده بودیم.
وقتی ده یا بیست تا تانک چند تنی با هم حرکت می کردند،مثل این بود که زمین لرزه ی ده ریشتری بیاید. دستم را محکم به لبه ی سنگر می گرفتم که نیوفتم!
اسداله گفت:” می دونی چیه،سنگر کمین یه خوبی که داره،از یک نواختی خط بهتره. اونجا باید بشینیم و یا وجعلنا بخونیم که خمپاره های دشمن تو سرمون نیوفته یا خمپاره ای دشمن رو بشمریم!
اما اینجا هم اون دوتا رو داریم هم تانک بازی دشمن رو می بینیم!
پاسبخش طوری صحبت کرده بود که جرات نداشتیم یک لحظه چشم از خاکریز دشمن برداریم.
صدای آشنایی در پاسخ ایست ما اسم رمز را گفت و آمد جلو،حسین شیرزادبود.
سلام کردیم. خندید و گفت:” سلام،به به شمایین،چه خبر!؟”
اسداله گفت:” خبری نیست،آتیش زیاد می ریزن،اما کار دیگه ای نمی کنن!”
حسین گفت:” خیلی می ترسن،این آتیشی اَم که می ریزن،به خاطر ترسشونه،اگه مطمئن باشن که ما کاریشون نداریم،یه گلوله اَم شلیک نمی کنن!”
گفتم:” تانک ا شون چرا مثل بچه ی آدم یه جا وای نمی ستن!؟”
حسین خندیدو گفت:” تانک ا شون اَم که هی در طول دژاشون این طرف و اون طرف می رَن، فقط برای مانوره،خودشون اَم می دونن الکیه.
دوسه نفری رفتیم نزدیک خاکریزشون،چن تا از بچه ا وانمود کردن که می خوان حمله کنن؛بیا و ببین چه داد و بی دادی راه انداختن,جیغ می کشن که وای باز بسیجی دارن می آ ن !”
ما که تا آن لحظه زل زده بودیم به خاکریز دشمن که مبادا ضد حمله کنن، با صحبت های حسین آرام شدیم.
حسین ادامه داد:” نه از خودشون بترسین،نه از مانور تانک اشون ، اینکه هی این طرف و اون طرف ویراژمی دن ،معلومه خودشون اَم نمی دونن می خوان چیکار کنن،گیج اَن!”
حسین که رفت،به اسداله گفتم:” دقت کردی آدم ایی مثل حسین،یا شاهمرادی رو آدم می بینه،آروم می شه. فکر نکنم تو وجود این ا اصلا ترس باشه!”
اسداله سرش را تکان داد و چیزی نگفت.

13 دیدگاه در “خاطره ای به نقل از هم رزم شهید آقای علی اکبر رئیسی

  1. سلام علیم
    ضمن تشکر از مطالب زیباتان
    آیاکتابی در خصوص این سردار عزیز منتشر شده؟

    پاسخ:
    سلام دوست عزیز ممنون از نظرتون ..فعلا کتابی منتشر نشده و فقط این وبسایت هستش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *