چند مورد خاطره نقل شده از خواهر بزرگتر شهید شیرزاد

به نام آنکه هستی نام ازاو یافت فلک جنبش زمین آرام ازاو یافت

(لحظه لحظه این عزیزان سراسر خاطره است و من حقیرنمیدانم به کدامین اشاره کنم)

۱- او به بیت المال خیلی حساس بودانزمان طاقانک وسیله نقلیه کم داشتیم روزی بچه ام تب شدیدی داشت ومن کنارجاده یک
ساعتی می شد که منتظرماشین بودم که حسین باخودرو سپاه رسید وگفت:کجا؟گفتم: بچه رامیبرم دکتر،ماشینی هم نیست.او پنج دقیقه ای ایستاد پیش ماو فکرکرد ورفت وپس ازچنددقیقه برگشت و گفت :چاره ای نیست سوارشویدتا برسیم شهرکرد. زیرلب استغفارمیگفت تا رسیدیم آنجاکه به طرف پستش باید برودما راپیاده کرد و صدقه انداخت به صندوق کنارجاده و گفت:خداماراببخشد وآژانس گرفت و مابه طرف مطب دکتر و خودش به طرف کارش رفت.

۲-من و مادرم همسایه ی دیوار به دیوارهستیم یک روز حسین خانه ما بود مادرم آمد و گفت:حسین بیاخانه مهمان داریم او خوشحال شد وگفت: این که خیلی خوب است مهمان کی هست؟ مادرگفت: که از بازفت امده اند آن هامیگویند که با سردار شیرزاد کاری داریم و سوغاتی هایی نیزاورده اند میگوید باید شماراببینم.بسیارناراحت شد و رنگ چهره اش تغییرکرد من باتعجب گفتم برادر این که خوبه. هدیه سوغات محلشان است چرااینقدر به هم ریختی ؟گفت:نه این هدیه نیست من مشکلی را برایشان حل کرده ام و این یک رشوه محسوب میشود.
به مادرم گفت:بروهر چه آورده اند پس بده و بگو شیرزاد نیست.

۳ -او خیلی به فکرمردم محروم بود بخصوص منطقه چلگرد و بازفت.میگفت:جاده ندارند،حمام ندارند امکانات ندارند و همیشه ذکرلبش این بود که گر زدست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید.

۴ -یک روز از روزهای ماه مبارک رمضان بود ازکوهرنگ به مرخصی آمدو افطار مهمان من بود.جوراب هایشرادرآورد وضو بگیرد پاهارا که زیاد در پوتین مانده بود مثل اینکه آبجوش رویش ریخته باشی.گفتم :داداش پایت چه شده؟تبسمی زد و گفت:ناراحت نباش درست میشود.

۵-او یک روز به مرخصی آمده بود همه دور هم نشسته بودیم دیدیم خودش را تکان میدهد و بالا و پایین میشود مادرم ترسید گفت:حسین مادر این چه حرکتیه ؟ به خودآمد و خندید و گفت:ببخشید فکرکردم هنوز سوارقاطر یاهمان اسب* هستم.

*:آن زمان به خاطر صعب العبوربودن آن مناطق بااسب ماموریت ها را انجام میدادند.

۶-ما که در طفولیت پدرمان به بیماریه لاعلاجی دچارشده بود.من که دوسه سالی ازحسین بزرگتربودم اومرادخترم صدامیزد و یا به زبان محلی میگفت:رودم وسعی میکرد جای پدر را برایمان پرکند به طوری که برادر سومی ما که کوچکترازهمه بود به دبستان که میرفت معلم اسم پدر راپرسیده بود او گفته:اسم پدرم حسین شیرزاد است معلم باتعجب گفته بود:اسم پدرت که غلامحسین است او برادر توست و او قبول نکرده بود و گفته همان حسین است.او وارد سپاه شد او که پنج تا خواهر و برادر ومادر را سرپرستی میکرد اولین بار که حقوق آن هارا نیز میخواستند بدهند قبول نکرده بود فقط برای مادر و خودش حقوق میگرفت و گفته بود:که این را بدهید به آن هایی که ازاین ها بی سرپرسترهستند و این رابعداز شهادتش به ما گفتند و حقوق
اندک آن زمان که او میگرفت چقدر با برکت بود.

۷-کلاس سوم بود که عمویم اورا به آبادان که فرش فروشی داشت وآنجا زندگی میکرد برد پیش خودش.وقتی ازمدرسه می آمد میرفت مغازه عمویم و خریداران که شاگردانه به او میدادند میبرد برای من هدیه میخریدو بانامه میفرستاد و همیشه گوشه ی نامه هایش نخل و شمع و پروانه نقاشی میکرد و برایم میفرستاد و آن زمان استبداد و استعمار که هنوز نه جنگی وجود داشت و نه دفاعی زن عمویم میگوید:میرفت پشت بام یک روز زن عمو رفته پشت بام ببینداو چکارمیکند گفت:دیدم سنگرهایی درست کرده گفتم حسین اینها چیه؟گفت :سنگراست گفتم: به چه کار می آید؟گفته بود بعدها معلوم میشود.

۸-یک روز باخاله ها ومادر نشسته بودیم حالا یک ساعت شد یا نه او دوباره تذکر داد فقط حرف خودتان باشد میرفت به طرف آشپز خانه چای برای میهمانش ببرد.تذکر میداد وبر میگشت باز تذکر میداد مادرم با خنده گفت:نگران نباش،او گفت کار از محکم کاری عیب نمیکند.

۹- او سه تا مرغ آفریقایی داشت سبزی را پاک میکرد،میشست وخرد میکرد ودر ظرف تمیزی جلوی آنها میگذاشت.مادرم میگفت:مادر مگر اینها مثل انسانند؟کار عجیب وغریبی میکنی. او میگفت کار عجیب نیست اینها میفهمند نباید غذای آلوده بخورند.روز خاکسپاری مهمانهای زیادی خانه مادر مانده بودند من ودخترم میرفتیم رخت خواب بیاریم دیدیم مرغها خیلی سر وصدا میکنند روبه قبله در حیاط ایستاده بودند با صدای بلند میگفتند:حسین حسین ما چیزی نگفتیم تا اینکه خانمی به نام سیده صاحب جان آمد به مادرم گفت:بیتابی نکن بیا بیرون ببین مرغ هایش چه می گویند ومن ناچیز یقین دارم که مرغ ها هم بیاد حسین زهرا(س)حسین میگفتند چون من ومادرم وهمه ی اهل خانه برا ی مصیبت عاشورا گریستیم وعزاداری کردیم برای مصیبت های که به انبیاء و ائمه ی طاهرین دشمنان اسلام وارد کردند واز هجر آقا و مولایمان صاحب عصروالزمان(عج)دلتنگ شدیم و هستیم وخدا این هدیه را از ما قبول کرده باشد انشاا… .

اللهم عجل لولیک الفرج

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *